تبليغاتX
اتودهای ذهن

اتودهای ذهن

اتودهای خام، تلاشی برای رسم

 

هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و درست به همین علت هر حکومتی به خود حق می‌دهد شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند. اهل سیاست به قداست زندگی نمی‌اندیشند بلکه زندگان را تنها به مثابه وسایلی ارزیابی می‌کنند که عندالاقتضا باید بی‌درنگ قربانی پیروزی او شوند؛ و ای بسا به همین دلیل است که در جهان هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست و در دنیای بی‌قانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان افتاده، هنر چیزی است در حد تنقلات و از آن امید نجات بخشیدن نمی‌توان داشت.

بخشی از سخنان شاملو در مستندی که مسلم منصوری درباره او ساخته

+ نوشته شده در  88/10/21ساعت 17:55  توسط ا. ام  | 

 دندان شکنجه‌گران واعتراف‌گیران دیگر به استخوان مردم رسیده است... با دادخواستی سخیف با طرح مطالبی بی‌ربط، با استناد به کتاب‌هایی که به خروار خمیر می‌شوند، با تکیه بر گزارش خبرنگارانی که نامشان را هم کسی نشنیده است و با استناد به اعتراف‌هایی که رنگ شکنجه‌های قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند ملت را به چه چیز قانع کنند؟ (بیانیه 10 میرحسین موسوی)

جنبش 22 خرداد که بر اساس درایت و شهود سیاسی مردم عملاً شعارها، نهادها و نمادهای مصادره شده‌ی انقلاب را یک به یک از آنِ خود کرده است، فی‌الواقع نوعی حرکت درجهت عکس، نوعی به عقب بازگرداندنِ نوار تاریخ است که در طی آن، توان‌های بالقوه‌ی رخداد 57 دوباره احیاء می‌شوند، و آن انرژی مازادی که توسط حاکمان در مسیر ساختِ دولت استبدادی مصادره گشته بود یا به ناگزیر در مسیر دفاع از کشور در برابر حمله صدام صرف شده بود، بار دیگر به دست خود مردم آزاد می‌گردد، تا بدین‌سان انتخاب‌های قدیمی دوباره انتخاب شوند و گذشته‌ی از دست‌رفته از نو به شکلی صریح‌تر و کلی‌تر، و فارغ از سلسله‌مراتب و تمرکز کاریزماتیک، دوباره تجربه شود. (مراد فرهادپور)

مردمی که وقت انجام چیزی جز کارشان را ندارند، آن وقتی را که ندارند، تسخیر می‌کنند تا خودشان را به عنوان کسانی که در این جهان مشترک سهیم هستند، قابل رویت سازند و ثابت کنند که از دهان‌شان به جای آن که تنها صدای رنج و لذت بیرون بیاید، سخن قابل فهم و معنی‌دار مشترکی ساتع می‌شود. ( ژاک رانسیر)

در زندان‌ها بدن‌هایی هست، چگونه تاب می‌آورند کسی نمی‌داند. در ذهن‌ها غوغایی به پاست، «چه می‌گذرد» کسی نمی‌داند. همسری چشم‌انتظار مردِ خویش است، شب را چگونه صبح می‌کند، کسی نمی‌داند. مادری داغدارِ جوان از دست‌داده، چه می‌کشد کسی نمی‌داند. جنازه‌ای در سردخانه‌ای دورافتاده، «به کدامین گناه» کسی چه می‌داند... شهر زخم خورده، هذیان می‌گوید، هذیان‌هایی بلند بلند. آن‌قدر بلند که تن واعظان را نیز به لرزه انداخته است. (رحمان بوذری)

فانتزی به مثابه چوب زیر بغل راه رفتن عرصه نمادین، تا جایی کاراست که فانتزی باقی بماند. فانتزی اگر محقق شد، توان و برندگی‌اش منوط است به چینش نیروها و مهره‌ها در عرصه نمادین. با این حساب، اگر دیروز قاعده عرصه نمادین سیاست در ایران، سیاست‌زدایی بود، اینک مردم در صحنه حاضر شده‌اند و قاعده این است: سیاست. سیاست، مردم را از همه پیش انداخته است. حالا دیگر این دادگاه سران اصلاح‌طلبان (و حتی کل ماجرای کودتایی تغییر نتیجه انتخابات) است که در قیاس با محاکمات استالینی و تصفیه‌های هیتلری، به کاریکاتور بدل می‌شود، نه حضور مردم در قیاس با انقلاب 57. چرا که مردم در اینجا واکنش نشان می‌دهند و از مدت‌ها پیش علنی کرده بود که: بازی را در سطحی فراتر از حدسیات گفتار حاکم، جدی گرفته است. تحقق این فانتزی‌ها، نه در ایران 88، که شاید در ایران 32، کاری از پیش می‌برد، جایی که مردم پس از کودتا، بازی را وانهادند. اینک: گفتار حاکم، حتی برگ وحشت فانتزیک خویش را نیز بازی کرده است. گامی تا خلع سلاح کاملش باقی است... (روزبه کریمی)

ما نمی‌خواهیم کاری کنیم، سخنرانی هم نداریم،  فقط می‌خواهیم از مصلایی که با هزینه‌های صدها میلیارد تومانی ساخته شده، یک استفاده‌ای کنیم، همان 13 میلیونی که شما می‌گویید، این‌ها هم حقی دارند نسبت به این مصلی و از پول آنها ساخته شده و از بودجه عمومی صرف شده است و متعلق به آنها هم هست، اجازه دهید ما جمع شویم و فقط قرآن بخوانیم، قرآن بخوانیم... ما همه مسلمانیم، حداقل جوانمردی این است که اگر اینها را کشته‌اید، آنها اذیت شده‌اند و زجرکشیده‌اند، لااقل جنازه‌های آنها را بدهید و به خانواده‌های آنها برسید. آن دسته از افرادی که شناخته شده نیستد چه؟ آنهایی که شهرستانی هستند چه می‌شوند؟ اینها را برگردانید به خانواده‌هایشان. چرا اینقدر مردم را آزار می‌دهید؟ چرا مردم را عصبی می‌کنید؟ چرا مردم را تحقیر می‌کنید؟ مردم حق دارند از قبر فرزندان خود خبر داشته باشند. (میرحسین موسوی)

دیگر گونه نگاه به حذف را می‌توان در نحوه سخن گفتن نمایندگان حذف‌شدگان دید. یكی از این دو، در جریان مناظره‌ها - به عنوان اولین و آخرین حرف زدن «مردم‌نماها» از رسانه «ملی» یا همان رسانه «دولت / ملت» - مدام از عبارتی بی‌محتوا یعنی «چیز» استفاده می‌كرد. گفتار او با لكنت همراه بود. لكنت زبان نماینده محذوفان، در واقع خود همان گفتار/صدای محذوفان بود. گفتار/صدایی بریده بریده كه در بیان روایت حذف، از واژه‌ای بی‌محتوا - واژه‌ای متعلق به «گوشه و كنار» زبان و نه ساختار مستحكم آن - كمك می‌گرفت. (نادر فتوره چی)

سیاست درواقع نوعی عقب‌عقب‌دویدن به‌سمت جلوست. حرکتی به‌سوی جلو درحالی که چهره روبه عقب، روبه گذشته، دارد. درمقابل، آنجاکه سیاستی نیست، حرکت به‌سوی عقب است با چهره‌ای روبه آینده. همه‌ی آینده‌گرایانی که خود را مترقی و واقع‌نگر جا می‌زنند، دقیقاً همان کسانی‌اند که تاریخ را نه به‌عنوان مجموعه‌ای از شکست‌ها، بلکه همچون مجموعه‌ای از دوره‌های طلایی و زوال می‌نگرند. اما سیاست پیکاری است بر سر نجات خاطره‌ی گذشته، خاطره‌ای که فقط در لحظه‌ی خطرْ درخشان می‌گردد. در این صورت، آینده نیز به فضای بازِ پیش‌بینی‌ناپذیری بدل می‌شود که برساخته‌ی امیدهای گذشته‌ی مظلوم است. سیاست به‌راستی وسواسِ آینده ندارد. (امید مهرگان)

نام موسوی مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود... بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه‌ عظیم رهایی‌بخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرال‌های غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد. (ژیژک)

البته قابل كتمان نيست كه جنبش سبز از همان اولين روزها سعي در القاي «اين‌هماني» خود با انقلاب 57 داشته است. اين روند با انتخاب مهندس موسوي، نخست وزير محبوب امام خميني، به پرچم‌داري جنبش آغاز شده و با مصادره‌ي تك‌تك نمادهاي انقلاب 57، به‌ويژه الله‌اكبرهاي شبانه، تداوم يافته است. ولي آن‌چه سبب تشديد اين روند شده اين‌هماني ديگري است كه در آن سو نيز اتفاق افتاده است. در واقع نظام جمهوري اسلامي آن‌قدر با آرمان‌هاي اوليه‌ي خود فاصله گرفته كه الان نه‌تنها سر دادن الله اكبر كه فرياد زدن شعار «استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي» (نه حتي جمهوري ايراني) در خيابان‌ها نيز به‌نظر مي‌رسد عملي انقلابي و مستوجب باتون، گاز اشك‌آور، بازداشت و البته مرگ باشد. ولي اين‌كه پس از سي سال دو سوي دعوا اين‌قدر شبيه اسلاف خود شده‌اند تقصير از معترضان است يا نظامي كه در اين مدت، علي‌رغم در اختيار داشتن كليه‌ي منابع ملي اين كشور زرخيز، دنده عقب گرفته و مسافران خود را به ايستگاه اول بازگرداند. (از وبلاگ یک شهروند عادی)

اگر تردید دارید می‌توانید از مادر جوانانی بپرسید که زندانبانان «زندان‌های استاندارد» شما زنده تحویل‌شان گرفتند و جنازه بی‌جان‌شان با دهان و دندان خُردشده تحویل خانواده‌های‌شان دادند. اگر شک دارید از پدران سوگواری بپرسید که مزه گس کاریکاتور رحمت نبوی با طعم باتوم و زنجیر مأموران لباس شخصی و گلوله بسیجی‌های شما را در تظاهرات مسالمت‌آمیز اواخر خرداد و اوایل تیر بر پشت و پهلوی پاره شده جوانان‌شان دیدند. (محسن کدیور)

***

در مطلب «انقلابی که فکرش را نمی‌کردند» به تاریخ‌ها توجه کنید. این‌که چطور طی سه چهار ماه بعد از 17 شهریور 57 (که به‌شباهت به وقایع اخیر ایران نبود) چیزی که هیچ کس انتظارش را نداشت و باور نمی‌کرد رخ داد. «مگر می شود؟ مگر ممکن است؟» محاسبه‌ناپذیری و غیرقابل پیش‌بینی بودن، خصوصیت این چنین رخدادهایی است. تحلیل‌هایی جامعه‌شناختی هم در این راه ناتوان‌اند، تحلیل‌هایی که بعد از وقوع رخداد قرار است در پی دلایل و نشانه‌هایی باشند که قبل از وقوع خبر از آن می‌دهند.

«در اکتبر 1978 [مهر و آبان 1357] به سختی می‌­شد این واقعه را پیش­‌بینی کرد. چطور ممکن بود رژیمی که به نظر باثبات می­‌آمد و در رأس آن شاهی با ده‌­ها تجربه قرار داشت، از میلیاردها دلار صادرات نفتی برخوردار بود، بر دستگاه امنیتی بسیار مخوفی چیره بود، به بزرگ­‌ترین ارتش منطقه مجهز بود، و از پشتیبانی قدرتمندترین کشورها بهره­‌مند بود، سقوط کند؟»

در این راه باید در انتظار تصادف‌هایی هم بود که گویی اجتناب‌ناپذیرند، اشتباه‌هایی حاصل ندانم‌کاری و بی‌عرضگی و نادیده گرفتن. تصادف‌هایی که مثل نفت روی آتش ِ مردم است. اتفاقاتی که دوباره بر آتش التهاب می‌دمند، حرف‌هایی که مردم را دوباره به خیابان می‌کشاند. چیزی مثل خس و خاشاک خواندن مردم یا مثل مقاله اطلاعات در سال 57. گاف‌ها و بهانه‌هایی که علی‌رغم میل باطنی و ظاهراً به ناگزیر پیش می‌آیند. چیزی که با وجود دولت فعلی و بی‌عرضگی و عصبیت مضاعفش به وفور پیش خواهد آمد. این بار مردم از بازی کنار نکشیده‌اند. روزهایی پرتلاطمی در راه است. بازگشایی دانشگاه‌ها، روزهای رمضان و محرم، راه‌پیمایی مناسبت‌ها، نماز جمعه، مسابقات فوتبال و روزهایی که بی‌بهانه نمی‌توان مانع حضور مردم در خیابان شد.

همیشه باید هشیار و گوش‌به‌زنگ بود، آماده‌ی پریدن به درون عرصه‌ای که ممکن است در آن دری به رهایی گشوده بشود. حضور در لحظه‌ای که شاید همان لحظه‌ی رستگاری باشد، زمانی که تاریخ منقلب شود و آن اتفاق مهیب رخ دهد، گسست و ظهور عرصه‌ای تازه. به بیان والتر بنیامین هر ثانیه‌ی این زمان همان در ِ تنگی است که چه بسا مسیحا از آن وارد شود. باید آماده باشیم، هر چند شاید به قول ژیژک «آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنان‌که بر اریکه قدرتند جلوی انفجار توده‌ها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند،‌ بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد.» معجزات واقعاً اتفاق می‌افتند. کافی است طالب معجزه باشیم.

+ نوشته شده در  88/05/17ساعت 22:47  توسط ا. ام  | 

از خون جوانان وطن لاله دمیده

در عرصه‌ای که سیاست مجال بروز می‌یابد، هنر، ادبیات و هر چیز دیگری تحت عنوان «فرهنگ» در حاشیه قرار می‌گیرد. در چنین اوضاعی نه می‌توان با فراغ بال کتاب خواند، نه فیلم دید، نه سراغ مظاهر فرهنگی دیگر رفت. به خصوص در وضعیت فعلی که سرکوب، حضور و در واقع «بودن» خود ما را به چالش می‌کشد و همگی دیدیم که چطور آن فضای بازی که پیش آمد و می‌توانست با واقعه‌ای که از همه لحاظ برتر از دوم خرداد است ادامه یابد، از جانب ملیجک خس و خاشاک خوانده شد. در این اوضاع یا باید زیادی بی‌خیال بود یا زیادی افسرده که بتوان به این زودی سر خر را کج کرد و دوباره به همان آرامگاه آسوده و همیشگی برگشت. تنها در سایه احساس حضور در این عرصه سیاسی است که همه چیز معنا می‌یابد. کمی که بگذرد و این تب سیاست از سر بپرد (که بعید می‌دانم به زودی پیش آید و امیدوارم هرگز نیاید) مظاهر فرهنگ بیشتر راه فرار به عرصه امنی خواهند بود که ذهنیت سرخورده و وامانده ما را به خود می‌خوانند تا در آن با فرهنگ لاس بزنیم و در بهترین حالت در سکوت و افسردگی ناگزیر فرهنگ را بورزیم. زیستن در پرتوی چنین روزهایی است که آدمی را به همان مازاد خویش یا مازاد حیوان بودن صرف می‌کشاند.

این سکوت نشانه خوبی است و مرا امیدوار می‌کند. این شوک همه را تکان داده است. علی‌رغم زورهای این چند ساله دیگر نمی‌توان به سادگی سیاست را از این عرصه زدود. تا مدتی (چند ماه یا چند سال نمی‌دانم) همه حضور دارند. همه اخبار را دنبال می‌کنند و واکنش نشان می‌دهند. آن سروصدای همیشگی ساختگی است. خاکستر بدون آتش است. این سکوت است که در آن حتی کوچک‌ترین صداها هم شنیده می‌شود. صدای نفس‌نفس زدن مردمی که می‌دوند، فرار می‌کنند، اعتراض می‌کنند، کشته می‌شوند و الله‌اکبر می‌گویند. در این سکوت است که فکر جوانه می‌زند، در این سکوت است که مردم دشمن خویش را می‌شناسند.

امروز امیدوارترم. این کاردستی دولت که با نهایت بی‌سلیقگی طرح شد (و نه مهندسی، چون مهندسی نیازمند حداقلی از تعقل و سلیقه است) از هزار جا صدایش درآمد. امیدوارترم، چون حُسن این وضعیت کشیده شدن مرزی آشکار بود. مردم می‌دانند باتون و اسلحه در دست کیست و این میان چه کسانی کشته می‌شوند. این علنی شدن شکاف عمیق امیدوارم می‌کند. دیگر نمی‌توانند «مردم» را کنار خود جای دهند و مردم هم از این تن می‌زنند. کشته شدن مردان و زنانی که همه جا به عینه دیده شد، بیشتر مزیتی بود برای خود مردم تا باور کنند که نمی توانند با حکومت یکی شوند. حال مردم این جدایی را دیدند، حس کرده‌اند و پذیرفته‌اند. کشته‌ها را دیده‌اند و این مانع می‌شود که دیگر خود را با حاکم یکی بدانند. چیزی شکسته است، شکافی پیش آمده که با هزار وصله‌پینة صداوسیما هم نمی‌آید. صداوسیما هنوز نفهمیده اوضاع تغییر کرده، نفهمیده اوضاع حتی مثل دو هفته پیش هم نیست. اینجا گسستی در روند تاریخ رخ داد، گسستی بزرگتر از دوم خرداد. گسستی که موجب شد برخی طی چند روز از شوق و اندوه اشک بریزند. صداوسیما و مابقی نمی‌دانند که این بار این لکه زدودنی نیست. این لکه با خودشان عجین شده و نمی‌توانند آن را به چیز و کس دیگری ببندند. تنها چیز قطعی این است که اوضاع به کلی فرق کرده، از آستانه‌ای گذشته که دیگر بازگشت میسر نیست. این بار دو طرف علناً رودرروی هم ایستاده‌اند و جمع این دو بدون انکار دیگری میسر نیست. حتی اگر این سرکوب و حکومت نظامی ادامه یابد، شکافی عیان شده که مردم را وارد جنگی رودررو کرده. اعلان جنگ به مردمی که قدرت نبرد زیادی دارند، فراتر از تصور ما. و ما به همین امید داریم.

+ نوشته شده در  88/04/05ساعت 23:42  توسط ا. ام  | 

سرانجام بعد از یک هفته با شعرهای شاملو بغضم شکست. قصد نداشتم که بنویسم، توان نداشتم و ندارم. آن‌چه پیش آمد آنچنان بهت و نفرتی به بار آورد که باید به ساعت زل بزنم تا شاید دقیقه‌ای بگذرد. خواستم قبل از انتخابات بنویسم اما اشتیاق بی‌قراری می‌آورد. بعد از آن اما بهت بود از این بازی فریبکارانه. ناتوانی بود در گذران اوقات. هفته‌ای که به قدر سالی گذشته است. امیدم تنها دیدن مردمی است که راهپیمایی می‌کنند تا حق من را هم بگیرند، تا بدانند به کدامین گناه کشه شدند، تا مظلومانه بخواهند کسی به فریادشان برسد و رای‌شان را پس بگیرد. تا نشان دهند اراذل آنهایی اند که باتون دست می گیرند. «در چنين وضعی ايمان اگر هم نباشد، سر برمی‌آرد. ايمان به اين كه شب تاريكی ديجور هم، صبحی دارد.»

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 3:37  توسط ا. ام  |